اما من اورا عاشقانه دوست می داشتم
اين احساس،با سردرگمي هايش عاقبت روزي مرا مي كُشد حالِ اين حس را نمي فهمم هر روز گُنگ تر هر روز بي مفهوم تر هر روز عاصي تر اين حس،دشمنِ خونيِ من شده و از من چيزي را مي خواهد،كه ندارم آنچه از من مي خواهد در چمدانِ داشته هايم يافت نمي شود حتي نمي توانم آن را تصور كنم حس،از من،تو را مي خواهد من،به اين احساس،تو را بدهكارم دلم براي اين احساسِ سردرگم مي سوزد من ، وام دارِ روزهايي هستم كه تو را عاشقانه مي ستاييدم هرگز از ياد نخواهم برد نگاهي را كه مرا،در من شكست و غبارِ دلتنگي را بر لحظاتم پاشيد آن نگاهِ روشن ِ آفتابي . . زندگي ام ،كمي عشق مي خواهد و عشق ، كمي معجزه و معجزه، ايمان و ايمان، باور ديگر،هيچ چيز را باور ندارم و اينگونه است كه عشق ديگر چاشنيِ اين روزهايم نمي شود اين روزها را نمي فهمم پر از دلتنگي و دلتنگي است و دلتنگي هاي پياپيِ من بهانه مي شوند تا تو را جايي در بين روزهايم ببينم . دلتنگي هايم را دوست دارم دلتنگي هايم ،بهانه مي شوند تا تو را ببينم از پشتِ همين پنجره و تو ، سنگيني نگاهم را نمي فهمي
باور كن،اين دلتنگي ، مرا مي كُشد وقتي تو نباشي و انگيزه هاي خوبم را لا به لاي ،مُشتي خاطره ببينم! نبودنت را باور ندارم باورهايم را ،تو مي ساختي تو كه نباشي باورهايم را ،چشماني مي سازد كه ، آرزو مي كند حتي سرابِ بودنت را ببيند تو را از دست دادم تو را كه هيچ وقت،در دستم نبودي " " امروزم،ديروزي بود كه ، هواي فردا شدن داشت وفردا ... وقتي فردا مي آيد،امروزِ من،ديروزي مي شود رنگ مي بازد امروزم ، در فرداي تو تو كه نباشي من فقط ، ديروز دارم وقتي رفتي اينجا كسي در انتظارِ جرعه اي معجزه است، و تو در پسِِ كدامين آسمان ، به خواب رفته اي ... اي كه بودنت پايانِ هر چه پريشاني است و باز هم تو تمامِ وسوسه اي هستي كه مرا به سيب كه مرا به گندم كه مرا به عشق ،سوق داده اي هنوز گام هايم،خيابان هاي سرد اين شهر را گَز مي كند چقدر اين شهر،بزرگ شده و من ، و گام هايم ، هر روز كوچكتر مي شويم! اينجا دلي است كه ،فقط معجزه مي خواهد و تو وقتي مي خندي خودِ معجزه مي شوي! سلام من خوبم و باور كن، باور كن ملال از دوريِ تو ديگر فقط،يك شعار يك كليشه در ابتداي نامه هايم نيست ملالي نيست، جز دوريِ تو كه دوريِ تو،ملالِ بزرگي است، براي من كه تمام دنيايم را گرفته و بعد نمي دانم آب و هواي اينجا چگونه شده از وقتي تو رفته اي رويِ آفتاب را نديده ام شب شده روزهايم،انگار من اسيرِ تو شدم در سلولِ انفرادي قلبم چه فرق مي كند آسمانم ابري باشد يا آفتابي براي ِ من،آفتاب ،تويي كه نيستي كه نمي تابي تو برايم از حال و روزت بگو برايم بنويس چند خط، و آن را به دستاني قاصدكي بسپار كه آرزويِ با تو بودن را من ، به آغوشش دميدم عزيزِدلم بعد از رفتنت فهميدم كه، نگرانِ غرق شدن در روياهايم نباشم اين،امن ترين سفرِ دنياست وقتي از اين سفر بر مي گردم احساسِ بهتري دارم و در آخر،نازنينم خودت را دوست بدار آرزو مي كنم،خداوندِ مهربانِ من در هر گام،همراهت باشد تو را،به دستانِ خدايي مي سپارم كه اين روزها،طعم تنهايي اش را چشيده ام. دلم ، حرف مي خواهد از هر جا و هر كسي كه مي خواهي،بگو... اما ، حرف بزن من دلتنگِ كلماتي هستم، كه شكلِ لب هاي تو مي شود. كلماتي كه شبيهِ طوفان ديوار هاي تنهايي ام را فرو مي ريزد. دستانت،هنوز هم مهربان اند. و نگاهت،هنوز هم لبريز از خورشيد. باتو هر روزِ من،آفتابي است. روز مي آيد تا شبيهِ تو باشد. مي دانم.. حرف هايم تكراري است، دلت را زده، ولي احساسم، هر روز ،تازه مي شود. تو ، هر روز برايم ، عشق مي شوي. تو هر روز برايم ، نور مي شوي. دستانم را مي گيري، و مرا با خودت مي بري. و شب ها،همراه با نسيم سبد سبد ستاره بر آسمانم مي نشاني. و من ... . . تمام ِوجودم آغوش مي شود ، بگو... بگو كه تو هم ، عشق مي شوی! در انتظارِ تو بودن هم ، عالمي دارد ،عزيزِدلم! من و تماميِ فكر هايي كه تو را برايم تداعي مي كند، همه ، اينجاييم. تو ، هميشه در افكارِ من مي نشيني. و من هميشه، روي نيمكت هاي چوبيِ نَم كشيده ي اين پارك! كه انگار،هيچ وقت، خورشيدي بر آن ها نتابيده. انگار اينجا، هميشه پاييز است و باراني! آري! اينجا هميشه، پاييز است ،عزيزِ دلم! وقتي قرار است ، تو خورشيدِ من باشي، برايم عجيب نيست، كه نيمكت هاي اين پارك، هميشه نَمور است! . . راستش را بخواهي، ديگر ، به اين پرسه هاي بدونِ تو، عادت كرده ام. عادتِ تنهايي ام را ، حتي اگر بيايي هم ، نمي تواني از من بگيري! هواي اينجا، سرد تر از هميشه مي شود، مي دانم! به هر سرمايي هم ، عادت مي كنم. عزيزِ دلم، برايِ من ، دل نسوزان... شعله ي سوزانِ دلت هم ، سرمايِ وجودم را ، نمي كاهد.
خوب نيستم، و تو، خيلي خوب اين را، از صورتم مي فهمي. تو هنوز هم مرا، بهتر از خودم مي شناسي! و من،هنوز هم ، تو را، با تمامِ دروغ هايت،باور دارم. . كاش ،باز هم مي توانستم، عاشقانه بنويسم! كاش ، بهانه ي اين عاشقانه ها را، از من دريغ نمي كردي. كاش خودت را، لابه لاي اين روزهاي شلوغِ لعنتي پنهان نمي كردي. . . خسته ام، انگار تماميِ دنيا را، بر دوشم گذاشته اي. و يا مرا در حصارِ كلماتت، بسته اي. . من از دنيايي دلگيرم ، كه تو را ، از من ربوده. من از احساسي دلگيرم، كه نامت را ، هنوز مقدس مي داند. خوب نيستم، و تو ... ايستاده رو به غروب رو به سمتي از زندگي كه تو مي خواهي، طلوع كني و همراهت كهكشاني ستاره مي آوري . اين روزهايي كه هر روزش، منتظرت هستم برايم از صبر نگو . . اينجا، همين جايي كه قرار است تو از غروبش،طلوع كني اينجا، همين جايي كه قرار است ستاره بر گيسوانم بنشاني اينجا ، هميشه كسي در انتظار است تو با ماه ، مي آيي.. تو با ماه مي روي.. و من خيالِ مهتابي ات را به دنيايي نمي بخشم. كه همه ي دنياي من در انتظارِ طلوعِ توست. ماهِ كبودِ روياهاي دلنشينِ من ! و اما زندگي بعد از تو كمي، و فقط كمي سخت شده چيزِ زيادي از زندگي نمي فهمم اين آرام بخش هاي مهربان فرصتي براي بيداري نمي گذارند مجالي براي، فهميدنِ نبودنت ، نيست... نازنينم! فكرِ نبودن هايت را هر چند ساعت، يكبار با جرعه اي دلتنگي ،مي نوشم. مي گويند: اين برايم بهتر است. و باور كن، من هنوز هم نمي دانم بهتر، براي كسي شبيهِ من ، چيست؟
پ ن : يادت مي ياد، بهم گفتي ، چي داشتي مي نوشتي؟ تراوشاتِ مغزي!؟

